معانی جدید بعضی از کلمات ! ( جهت طنز و سرگرمی )

سطل آشغال :

وسیله‌ ای ا‌ست موجود در خیابان‌ها جهت ریختن زباله در اطراف آنها !

مدرک تحصیلی :

کاغذی مستطیل شکل، در ابعاد مختلف که بسته به مقطع ، قیمتش فرق می‌کند !

اوراقچی :

تنها موجودی که زنها را بهترین رانندگان دنیا میداند !

حراج :

اصطلاحی‌ است که در آن به قیمت اصلی کالا درصدی اضافه کرده

و با ماژیک قرمزروی آن خط زده و قیمت اصلی کالا را در زیرش درج می‌کنند …!

رئیس :

فردی که وقتی شما دیر به سر کار می‌روید خیلی زود می‌آید

و زمانی که شما زود به اداره می‌روید یا دیر می‌آید و یا مرخصی است …!

بزرگراه :

نوعی پیست رالی به همراه یادگیری به روز ترین فحش‌های ۲۰۱۰ !

شب امتحان :

شب التماس به درگاه خداوند !

شب توبه !

البته مجموعه برگه های کمک آموزشی (تقلب) هم بد نیست

تحقیق :

Copy & Pasteکردن مقالات اینترنتی !

بیرون هم که پروژه میفروشن … ۲۰ تا ۳۰ هزار تومن هلو !

گارانتی :

یک اسم صرفا زیبا و خوش تلفظ که تنها کابرد آن در هنگام خرید است !

وقتی هم میبری میگن : تعویض که نداریم روی اون جای انگشت دست خورده هست !

بعد از ۳۸۹۲۶۴۹۸۲۶۴۳۲ بار التماس میگن اوکی تعمیرش میکنیم !

این قطعه رو ۸۹۳۶۲۴۹۳۸۲۶۴۹۳۲۸۶۴ روز دیگه میتونید تحویل بگیرید !

بیمه‌ عمر :

قراردادی که شما را در تمام عمر فقیر نگه داشته

تا شما پولدار مرده و مراسم کفن و دفنتان آبرومندانه برگزار شود !

قبولی در دانشگاه :

نتیجه‌ای است در کمال عدالت و انصاف

که هیچ ربطی به رتبه‌ کسب شده توسط شما و تلاشتان ندارد !

سریال :

فیلمی‌ است چند قسمتی، که روش مصرف مواد مخدر و آخرین

شیوه‌های دزدی را به شما آموزش می‌دهد …!

تلفن همراه :

وسیله‌ای ۴ ‌کاره جهت کلاس گذاشتن، آهنگ گوش کردن ، عکس و فیلم گرفتن و نهایتا مخ زنی !

گرانی :

واژه ای است زاده‌ توهم غربیان که در ایران تاکنون مشاهده نشده است !!!

مترو :

سونای بخار عمومی و متحرک با بوی زیبای عرق نعناع  عرق گلاب !

عرق جوراب ، عرق گربه مرده ، عرق ماهی سفید ، عرق بوی دهن وزغ و …!!!

سر بر میگردونی میبینی یکی هم شبیه گودزیلا تو دهنت وایساده

و بر و بر داره نگات میکنه !!! بوی وزغ همچنان ادامه دارد …

عذرخواهی :

از مد افتاده است و بجای استفاده از کلمات معذرت میخوام ، ببخشید ، متاسفم

از کلمه های :حالا بی خیال شو ، خیلی خب بابا ،

ای بابا خب بابا ، خودتو لوس نکن ! و … استفاده می‌شود!

خودپرداز :

دستگاهی‌ است که همیشه‌ خدا باید برای رسیدن به آن در صف ایستاد

و اگر صفی در کار نباشد ۹۷/۴۵ درصد اوقات خراب است !

اونجاهایی هم که ظاهرا سالمه و خلوت میری کارتت رو میذاری

یهو میبینی کارتت رو قورت داد !

شناسنامه یا کارت ملی :

دفترچه و کارتی که هرکدام از آنها بدون دیگری فاقد ارزش بوده و حتما جفتشان لازم هستند !

اگر کارت ملی بدی شناسنامه میخوان

شناسنامه بدی کارت ملی میخوان

جدیدا هر دو رو با هم بدی گواهینامه میخوان

گواهینامه بدی میگن پس کارت ملی کو؟

کارت ملی و گواهینامه باهم بدی میگن شناسنامه کو؟

هر سه تا رو باهم بدی میگن کارت پایان خدمت کو … !!!؟

ایرانسل :

خط تلفنی است جهت ایجاد مزاحمت و سر به سر دوست و آشنا گذاشتن !

برای کلاه برداران بسیار کاربرد دارد !

برای چخوس (Chokhos = زید) بازان بسیار بسیار کاربرد دارد !

از پذیرفتن خانم‌های بد حجاب معذوریم ! :

تابلویی که در همه‌جا نصب شده، جهت خنده و عوض کردن روحیه‌ی مردم !

و در نهایت علامت تعجب (!) :

علامتی است که اگر اون رو از من بگیرید

من هیچی نمیتونم بنویسم !

سبک های ادبی

سبک های ادبی

ادامه نوشته

یعنی میشه؟

یعنی میشه؟


آدم شکمو: یعنی میشه اونقدر غذا داشته باشم که هرچی بخورم بازهم تموم نشه

معلم: یعنی میشه تموم دانش آموزام زبر و زنگ باشند که من مجبور نشم یه درس رو دوبار تکرار کنم

عاشق: یعنی میشه کسی که دوستش دارم خودش بیاد التماس کنه که تو رو خدا بیا منو بگیر منم براش ناز کنم

مغازه دار: یعنی میشه یه روز بیام مغازه ببینم جلوی مغازه ام صف کشیدن و مشتریها منتظر من هستند

رمان نویس: یعنی میشه یه کتاب بنویسم هنوز چاپ نشده نایاب بشه حتی گیر خودم نیاد

پلیس: یعنی میشه یه روز بیاد کسی خلاف نکنه منم مجبور بشم خودم خلاف کنم

دوشیزه سن بالا: یعنی میشه یه روز بیاد اینقدر خواستگار داشته باشم که برای انتخاب اونا گیج بشم

خواستگار: یعنی میشه یه دختر خوشگل با سواد پیدا بشه که خونه و ماشین و طلا از من نخواد

کدخدا: یعنی میشه جمعیت دهکده اینقدر زیاد بشه که مجبور بشیم به جای دهکده دوستی بگیم قاره دوستی

طنز نویس دهکده: یعنی میشه یک روز کل دهکده به نوشته های طنزم نظر بدن

شوق دیدار

بی تو On line شبی باز از آن Room
گذشتم
همه تن چشم شدم . دنبال
ID ی تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از
Case وجودم
شدم آن
User دیوانه که بودم

وسط صفحه Room , Desktop
یاد تو درخشیدDing صد پنجره پیچید
شکلکی زرد بخندید
یادم آمد که شبی با هم از آن
Chat بگذشتیم

Room گشودیم و در آن PM
دلخواسته گشتیم
لحظه ای بی خط و پیغام نشستیم
تو و
Yahoo و Ding و دنگ
همه دلداده به یک
Talk بد آهنگ

Windows و Hard و Mother Board

همگی دست برآورده به
Keyboard
تو همه راز جهان ریخته در طرز سلامت
من بدنبال تو و معنی درك کلامت

یادم آمد که به من گفتی از این عشق حذر کن
لحظه ای چند بر این
Room
نظر کنChat آئینه عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به
Email ی نگران است

باش فردا که PM
ات با دگران است
تا فراموش کنی چندی از این
Log Out , Room کن
باز گفتم حذر از
Chat ندانم
ترک
Chat کردن هرگز نتوانم نتوانم

روز اول که Email
ام به تمنای تو پر زد
مثل
Spam تو Inbox تو نشستم
تو
Delet کردی ولی من نرمیدم نه گسستم
باز گفتم که تو یک
Hacker و من User مستم

تا به دام تو درافتم همه Room
ها رو گشتم و گشتم
تو مرا
Hack بنمودی . نرمیدم . نگسستمRoom ی از پایه فرو ریختHacker ی Ignor تلخی زد و بگریخت

Hard
بر مهر تو خندیدPC از عشق تو هنگید
رفت در ظلمت شب آن شب و شبهای دگرهم
نگرفتی دگر از
User آزرده خبر هم

نکنی دیگر از آن Room
گذر هم
بی تو اما به چه حالی من از آن
Room گذشتم

اهل دانشگاهم

رشته ام علافی‌ست

جیب‌هایم خالی‌ست

پدری دارم

حسرتش یک شب خواب!

دوستانی همه از دم ناباب

و خدایی که مرا کرده جواب

اهل دانشگاهم

قبله ام استاد است

جانمازم نمره!

خوب می‌فهمم سهم آینده من بی‌کاریست

من نمی‌دانم که چرا می‌گویند

مرد تاجر خوب است و مهندس بیکار

و چرا در وسط سفره ما مدرک نیست

چشم ها را باید شست

جور دیگر باید دید

باید از مردم دانا ترسید!

باید از قیمت دانش نالید!

وبه آن‌ها فهماند

که من اینجا فهم را فهمیدم

من به گور پدر علم و هنر خندیدم

نت خدای را عزوجل که لذت زن را قندو عسل قرار داد. همو که ازدواجش موجب محنت است و به طلاق اندرش مزيد رحمت. هر لنگه كفشي كه بر سر ما مي خورد مضر حيات است و چون مكرر فرود آید موجب ممات. پس در هر لنگه كفش دو ضربت موجود و بر هر ضربت آخي واجب.

مرد همان به كه به وقت نزاع

عذر به درگاه نساء آورد

ورنه زنش از اثر لنگه كفش

حال دلش خوب به جا آورد

ضربت لنگه كفش، لاحسابش هم از راه رسيده، و جيب شوهر بدبخت را به قيچي خياطي درآورده و حقوق يكماهه او را به بهانه جوئي بخورد.

شوهر و نوكر و كلفت و فلک دركارند

تا تو پولی به کف آوري و ماشین بخري

شوهرت با كت و شلوار پر از وصله بود

شرط انصاف نباشد كه تو مانتو بخري

تجدید فراش

http://www.irtafrih.com/files/1283109347.jpg

 

 

همسرم می گفت بد جوری هراسانم همش
در آ یینه بین و فال و فنجانم همش

حال و روزم از لحاظ روحی اصلا خوب نیست
هیچ می پرسی چرا در پای قلیانم همش؟

صبح، بی بی گل برایم یک خبر آورده بود
ازهمین رو با تاسف ، کلّه جنبانم همش

عاقبت تصویب شد قانون تجدید فراش
دارم احساس بدی، غمگین و نالانم همش

مثل سیر و سرکه می جوشد دلم ، دلواپسم
چونکه با اسم هوو می لرزد این جانم همش

همسر خوبی نبودم ، می پذیرم کاملا
خاطرت آسوده باشد فکر جبرانم همش

مُرد دیگر آن زن خود خواه لوس بی ادب
بعد از این یک خانم خوش خلق و مامانم همش

بوده ام ولخرج تا امروز اما بعد از این
در -- کفش و لباس و کیف ارزانم همش

هرچه می خواهی برایت می پزم عالی جناب
قرمه سبزی یافسنجان ؟تحت فرمانم همش

جای کافی شاپ و استخر و سونا و سینما
بیشتر پیش شما در خانه می مانم همش

جیغ هایم ، نعره هایم ،اخم هایم را ببخش
یک مریضی بود و فعلا تحت درمانم همش



نیستی آش دهن سوزی ولی با این همه
بی شما حس می کنم در سطر پایانم همش

گفتم ای یارم، نگارم، همسرم اصلا نترس
کاسبی ها راکد و در اوج بحرانم همش

بنده فکر پاس چک هامم نه تجدید فراش
هیچ می پرسی چرا سر در گریبانم همش

ازدواج این روزها آن هم مجدد، ساده نیست



تازه از آن بار اول هم پشیمانم همش

طنز

شعر طنز ازدواج بشنو از من چون حکایت می کنم از جدایی ها شکایت می کنم کز تجرد تا مرا ببریده اند از شعورم بارها پرسیده اند چند سال پیش استادان فن در خلال گفتگوهایی به من منعکس کردند این اخبار را این خبرهای مسرت بار را ازدواج از روزگاران الست از فنون انتحاری بود و هست جمعی از نام آوران عهد دور کاین زمان هستند از اهل قبور دل به کار ازدواج انداختند پرچم این کار را افراختند ازدواج از اول این جوری نبود زن ذلیلی نیز مجبوری نبود ازدواج این قدرها مشکل نبود در جوانان این قدر دل دل نبود بله های دختران هنگام عقد مرتبط با خط ایرانسل نبود مهریه این قدرها سنگین نبود چهره ی دامادها غمگین نبود قیمت کل جهاز دختران بود تنها در حدود صد قران بین زن یا مرد سالاری نبود از کتک کاری، نه! آثاری نبود هیچ کس پایش چنین لنگان نبود زیر چشمش جای بادمجان نبود مرد بودن هیچ رسوایی نداشت کله ها ربطی به دمپایی نداشت گفته اند این حرف ها را دیگران در خصوص ویژگی های زنان این که پر مهرند در کل فصول سخت بیزارند از ماشین و پول سخت محتاطند در رانندگی عینهو ابرند در بارندگی مرتبط هستند با کفش و لباس دوست می دارن مرد با کلاس مدتی در پخت و پز نام آورند بعدها در کونگ فو جام آورند مدتی شمشیرباز ماهرند چند وقت بعد آرایشگرند گرچه بیزارند از مرد ببو سخت می ترسند از اسم هوو اغلب آنان رفیق همسرند عاشق چشمان مادرشوهرند صد هنر می بارد از انگشتشان جان مردان هست اندر مشتشان کار نیکو کردن از پر کردن است کار زن ها خوب غرغر کردن است وقتی از بی پولی ات غر می زنند گوییا بر فرقت آجر می زنند ((زن بلا با شد به هر کاشانه ای بی بلا هرگز نگردد خانه ای آن چه شیران را کند روبه مزاج ازدواج است ازدواج است ازدواج)) طبل ما را زد چنین دستان زن ((گر تو بهتر می زنی بستان بزن ))

نمایش ایران (قبل از اسلام)

نمایش های قبل از اسلام: 1- مغ کشی یا مگافونیا 2- سیاوشون یا سوگ سیاوش 3- سورنا وکراسوس 4- کوسه برنشین یا کوسه گلین

- مغ کشی : بالا ترین درجه مذهبی دین زرتشت را مغ می گویند وبالاترین درجه سیاسی را شاه شاهان قدیم یعنی دوره زرتشت مغ شاه بودند- در دوران کمبوجیه گیومات با سرافکندی برسر حکومت می نشیند وخود را بردیا می نامد کسی که قرار بود جانشین شاه قبلی شود بعد از مدتی مردم این داستان را فهمیدند وبردیای دروغین را از تخت پایین کشیده ومی کشند برای بزگ داشت این واقعه شخصی را به عنوان مغ انتخاب کرده وچند روزی او را به عنوان پادشاه به روی تخت می نشانند وبعد به صورت نمایشی اورا می کشند این مراسم نمایش را مغ کشی یا مگا فونیا می نامند.

2- سیاوشون: سیاوش پسر کیکاووس شاه متهم به عشق بازی وتجاوز به سودابه می شود ابتدا سودابه عاشق سیاوش می شود وبه اوپیشنهاد نزدیکی می کند ولی او نمی پذیرد برای مقابله باسیاوش سودابه به دوروغ به کیکاووس می گوید سیاوش به من تجاوز کرده وچنگ انداخته برای اثبات گناه گار بودن وبی گناهی سیاوش ور آتشی را مهیا می کنند وسیاوش باید از میان آتش عبور کند اگر گناه کار باشد می سوزد واگر گناهکار نباشد او سربلند از این امتحان بیرون می آید که چنین می شود وآتش به اواثر نمی کند بعد از این واقعه با مکروحیله گرسیورز را عجیر کرده وبه کمک او گرویزه سرسیاوش را از تن جدا می کند وسیاوش را می کشد در حین قتل خونی که از سیاوش بر زمین می ریزد از آن گلی می روید که به آن گل سیاوشون می گویند بعد از این واقعه مردم برای گرامی داشت سیاوش در ایام خاصی دور هم گرد آمده زاری می کنند واین نزدیک به آیین ونمایش است به این خاطر می توان یکی از ریشه های نمایش قبل از اسلام را سیاوشون نامید.

3-سورنا وکراسوس: در دوره اورود اشکانی سردار ایرانی سورنا پس از نبرد سختی سر سردار یونانی کراسوس را از تن جدا کرده وبه دربار می برد ومردم جهت شادی سکراسوس را در نیزه کرده وبا رقص وپایکوبی در کوی وبرزن شروع به حرکات نمایشی می کنند که این واقعه نیز شکلی نمایشی دارد.

احکام چت در اسلام

* اگر مردی و زنی به قصد چت خصوصی وارد مسنجر شوند ، واجب است که قبل از شروع

چت ، صیغهء حلالیت مجازی بین آن دو جاری شود . این صیغه به صورت لوگو در دسترس

همه افراد قرار می گیرد تا با کلیک به روی آن به صورت خودکار جاری گردد.

* کلیک کردن هر دو نفر مستحب است.

* بدیهی ایست که این صیغه ، تنها تا باز بودن پنجرهء چت اعتبار دارد و با بسته شدن پنجره

، چه سهون و چه عمدن ، صیغه خود به خود فسخ می گردد.



* این نوع صیغه فقط مختص زنان بیوه می باشد.زنان بیوه مجاز به باز کردن همزمان دو

پنجرهء چت یا بیشتر از آن نیستند.


*
دختران و زنان متاهل فقط می توانند از صیغهء مجازی محرمیت استفاده کنند و حق

استفاده از صیغهء مجازی حلالیت را ندارند ( چت در حد سلام و احوالپرسی و با درصد

اروتیک کمتر . (


*
صیغهء مجازی محرمیت ، همچون صیغهء مجازی حلالیت ، به صورت لوگو در محل مناسب

قرار خواهد گرفت.



*
تمام احکام جاری شدن و فسخ این دو نوع صیغه یکسان می باشد.




* مردان متاهل
حق باز کردن بیش از چهار و مردان مجرد پنج پنجرهء توامان چت را ندارند.

* فرستادن هر نوع ایکون بعد از جاری شدن صیغه حلال می باشد.



*
چنانچه ایکونی قبل از جاری شدن صیغه ارسال گردد ، این ایکون حرام زاده بوده و احکام

ایکون های حرمزاده در مورد آن مصداق دارد.


*
اگر به هر علت غیر ارادی ، مثل وقوع زلزله ، تسک کردن ناگهانی سیستم ، قطع شدن

کانکشن یکی از دو طرف و قس الی الهذا ، ایکونی قبل از جاری شدن صیغه ارسال گردد ،

احکام ایکون های حرامزادهء مشبهه بر آن صادق است.





*
بستن پنجرهء چت به اختیار مردان می باشد . چنانچه زنی قبل از مرد اقدام به بستن آن

بکند ، واجب است تا 4 روز عدهء پنچرهء بسته شده را به جا بیاورد . قبل از پایان عده ، حق

چت با هیچ ذکور دیگری را ندارد.




*
چنانچه زن متاهلی با یا بدون جاری شدن صیغهء مجازی حلالیت اقدام به چت با مردی

بکند ، این چت به منزلهء زنای محصنهء مجازی بوده و حد سنگسار مجازی بر او لازم می

گردد.


*
اگر مردی اقدام به چت با زنی متاهل بنماید ، با علم به متاهل بودن زن ، حتی در صورت

جاری شدن صیغهءمجازی حلالیت حد تعزیری شلاق اینترنتی بر او لازم می گردد.

* زنان و مردان مشمول صیغهء مجازی حلالیت ، در صورت چت کردن بدون جاری نمودن

صیغه ، در بار اول و دوم و سوم به حد تعزیری شلاق اینترنی محکوم شده و در صورت تکرار

در بار چهارم مصداق مفسد ( ه ) فی النت بوده و اجرای حکم اعدام اینترنتی بر آنان لازم

است

اصطلاحات تئاتری

اصطلاحات تئاتری

ادامه نوشته

ترم دانشجو به روایت تصویر(بنا به درخواست جوجه دکتر)


شروع ترم


یک هفته بعد از شروع ترم


دو هفته بعد از شروع ترم


قبل از میان ترم


در طول امتحان میان ترم


بعد از امتحان میان ترم




قبل از امتحان
پایان ترم




اطلاع از برنامه پایان ترم





7 روز قبل از پایان ترم





6 روز قبل از پایان ترم





5 روز قبل از پایان ترم





4 روز قبل از پایان ترم





2 روز قبل از پایان ترم





1 روز قبل از پایان ترم






شب قبل از امتحان





1 ساعت قبل از امتحان





در طول امتحان



هنگام خروج از
سالن امتحان

نگاهی به كتاب تاریخ تئاتر جهان (اسكار براكت)

نگاهی به كتاب تاریخ تئاتر جهان

(نوشته : اسكار براكت)

تاریخ تئاتر جهان

ادامه نوشته

آشنايي باسبك هاي هنري جهان

آشنايي باسبك هاي هنري جهان

بي شك درحجم اندك ومحدودبحث درباره شناخت مكاتب هنري جهان امري است مشكل ،هرچندتاريخ هنررامي توان براساس دوره هاي تاريخي رده بندي كرد.مرزبندي قاطعانه مكاتب وگرايش هاي هنري كارغيرمنطقي است لكن اين مجموعه براين مبناسعي دارداولاً تقسيم بندي عناوين براساس دوره هاي تاريخي باشدثانياًتاحدامكان تنهامعناي هريك ازعنوانهاارائه شودبرخي هنرمندان رابخاطراستقلال شيوه كارآنان درهيچ يك ازسبك هاي موردبحث نمي توان جادادهمچنين بعضي ازنام آوران هنرويژگيهاي دو ياچندسبك مختلف رادرآثارخودگردآوردند.

ادامه نوشته

درخواست

سلام از امروز مطالب درخواستی تون رو تو قسمتنظرات بذارین تا براتون تهیه کنم البته در حد توانم

اتود فیلمنامه  :خواب عاشقی


اتود فیلمنامه :خواب عاشقی(حسین ایپکچی)
ادامه نوشته

خلاصه ای از تاریخ تئاتر(قسمت2)

- درام نویسان ناچار شدند که موضوعات غیر مذهبی رو آورند و این امر خود موجب احیای آثار یونان گردید، که سبک نئوکلاسیک بوجود آمد.

2-روی آوردن درام نویسان به مسائل مورد علاقه ملی و ویژه کشور خود.

ادامه نوشته

خلاصه ای از تاریخ تئاتر(قسمت1)

خلاصه ای از تاریخ تئاتر

تئاتر یونان باستان (400 الی 500 قبل از میلاد)

1- تئاتر یک کلمه یونانی است به معنای تماشا کردن و دیدن. هنر تئاتر ریشه در یونان باستان، سده چهارم و پنجم قبل از میلاد مسیح دارد.

2- یونانیان اعتقاد به یک خدای واحد نداشتند و انسان را مرکز توجه خود قرار می دادند. تا جایی که « پروتاگوراس» ( پادشاه یونانی) علنا اعلام کرد: « انسان میزان همه چیزهاست

ادامه نوشته

محرم

نزول امام حسین علیه‏السلام به زمین كربلا(1) روز پنجشنبه دوم محرم سال شصت و یك بوده است.(2)

در مقتل ابى اسحاق اسفراینى آمده است كه: امام علیه‏السلام با یارانش سیر مى‏كردند تا به بلده‏اى رسیدند كه در آنجا جماعتى زندگى مى‏كردند، امام از نام آن بلده سؤال نمود.

پاسخ دادند: «شط فرات» است.

آن حضرت فرمود: آیا اسم دیگرى غیر از این اسم دارد؟

جواب دادند: «كربلا».

پس گریست و فرمود: این زمین، به خدا سوگند زمین كرب و بلا است! سپس فرمود: مشتى از خاك این زمین را به من دهید، پس آن را گرفته بو كرد و از گریبانش مقدارى خاك بیرون آورد و فرمود: این خاكى است كه جبرئیل از جانب پرودگار براى جدم رسول خدا آورده و گفته كه این خاك از موضع تربت حسین است، پس آن خاك را نهاد و فرمود: هر دو خاك داراى یك عطر هستند!

در تذكره سبط آمده است كه امام حسین پرسید: نام این زمین چیست؟

گفتند: «كربلا». پس گریست و فرمود: كرب و بلأ. سپس فرمود: ام سلمه مرا خبر داد كه جبرئیل نزد رسول خدا بود و شما هم نزد ما بودى، پس شما گریستى، پیامبر فرمود: فرزندم را رها كن! من شما را رها كردم، پیامبر شما را در امان خودش نشاند، جبرئیل گفت: آیا او را دوست دارى؟ فرمود: آرى! گفت: امت تو او را خواهند كشت، و اگر مى‏خواهى تربت آن زمین كه او در آن كشته خواهد شد به تو نشان دهم! پیامبر فرمود: آرى! پس جبرئیل زمین كربلا را به پیامبر نشان داد.

آيا ما تنهاييم؟

 سلام! فيزيکدانها ميگن : نور بخش قابل رويت طيف الکترومغناطيسه که جهان رو احاطه کرده. میزان اين بخش قابل رويت برای جانداران مختلف متفاوته. اما برای انسان:  طول موجهای ارسالی از طيف الکترومغناطيس مابين حدودا ۳۶۸ تا ۷۶۸ نانومتر بصورت نور قابل رویته . یعنی طول موجهای بالاتر از ۷۶۸ و کوتاهتر از ۳۶۸ نانومتر در حالیکه وجود داره برای انسان قابل رویت نیست. با توجه به اينکه هر نانومتر برابر با يک میلیاردم متره روشن ميشه که ما فقط بخش بسيار کوچکی از اين طيف رو ميتونيم ببينيم و بخش بسيار عظيمی از اون رو نميتونيم ببينيم. در حاليکه اگر چشمان ما تواناتر بود قطعا ميتوانستيم بسياری از آنچه الان نميبينيم را ببينيم. و اگر اينطور ميشد بسياری از آنچه امروز برای ما انسانها غيرممکن است امکان پذير ميشد. کما اينکه برای برخی جانداران ديگر امکان پذير است. البته اين صرفا مثالی بود از محدودیتهای یکی از قوای جسمانی ما و نمونه ای کوچک از عظمت کائنات. بدون شک ساير قوای جسمی و روانی ما انسانها محدوديتهای بسياری دارد که ما را از درک و کاربرد بسیاری از آنچه هست محروم ميکند. حال اگر ما آنچه را نميبينيم بگوييم نيست يا وجود ندارد بی شک دچار رکود و واپس ماندگی خواهيم شد. اعتقاد دارم آنکه احساس تنهايی ميکند مشکلش تنها بودن نيست بلکه نديدن تنهاست. اين بحث سنگينی است که سعی کردم خلاصه مطرح کنم باشد که انديشه کنيم. پوريا

نمایشنامه

برداشتی آزاد از رمان فصل هایی در برزخ نوشته کرم الله سلیمانی نشرآهنگی دیگر تهران
نویسنده: امید کائیدی شادگان

ادامه نوشته

اینم به مناسبت تولدم

پس از 9 ماه ورجه وورجه متولد شدم.

یک روزگی:ناخواسته، عریان جلوی یک پرستار نامحرم ظاهر شده بودم و حتی پرستار بی حیا بدون چشم های درویش شده، مدام به پشت من می زد!
یک سالگی: در حالیکه عمویم من را بالا و پایین می انداخت و هی می گفت گوگوری مگوری، یهو لباسش خیس شد!
چهارسالگی: در حین بازی با پدرم مشتی محکم بر دماغش زدم و در حالیکه او گریه می کرد، من می خندیدم! نمی دانم چرا؟!
هفت سالگی: پا به کلاس اول گذاشتم و در آنجا نوشتن جملاتی از قبیل آن مرد آمد، آن مرد با ال90 آمد را یاد گرفتم.
نه سالگی: در حین فوتبال توی کوچه شیشه همسایه را شکستم ولی انداختم پای پسر همسایه دیگرمان. بنده خدا سر شب یک کتک مفصل از باباش خورد تا دیگر او باشد که شیشه همسایه را بشکند و بعدش هم دروغکی اصرار کند که من نبودم پسر همسایه بود که الکی انداخت پای من!
دوازده سالگی: به دوره راهنمایی و یک مدرسه جدید وارد شدم. در حالی که من هنوز به اخلاق ناظم آنجا آشنا نشده بودم ولی ناظم آنجا کاملاً به اخلاق من آشنا شده بود و به همین خاظر چندین و چند منفی انضباطی گرفتم! البته به محض اینکه به اخلاق ایشان آشنا شدم، چند پلاستیک پفک در لوله اگزوز ماشینش فرو کردم!
هجده سالگی: در این سال من هیچ درسی برای کنکور نخواندم ولی در رشته فراگیرغیرانتفاعی شبانه ی علمی کاربردی کاردانی میخ کج کنی در دانشگاه آزاد واحد بوقمنچزآباد (البته یکی ازشعب توابع روستاهای بوقمنچزآباد!) قبول شدم.
بیست و چهار سالگی: در این سال دانشگاه آزاد به اصرار مدرک کاردانی ام را که هنوز نیمی از واحدهایش مانده بود تا پاس شود، به من داد!
بیست و شش سالگی: رفتم زن بگیرم، گفتند باید یک شغل پردرآمد داشته باشی. رفتم یک شغل پردآمد داشته باشم، گفتند باید سابقه کارداشته باشی. رفتم دنبال سابقه کار که در نهایت سابقه کار به من گفت: بی خیال زن گرفتن!
سی وسه سالگی: بالاخره با یکی مثل خودمون که در ترشی قرار داشت قرارمدارهای ازدواج و خواستگاری و عقد و بله برون و نخیردرون و پاتخت و کنارتخت و گوشه پایین سمت چپ تخت و... رو گذاشتیم.
چهل ویک سالگی: در این سال گل پسر بابا که می خواست بره کلاس اول، دوتا پاش رو کرده بود توی یک کفش که لوازم التحریر دارا و سارا میخوام. بردمش لوازم التحریری تا انتخاب کنه. ورپریده بیشترشو سارا برمی داشت تا دارا!
شصت وشش سالگی: تمام دندانهایم را کشیده بودم و حالا باید دندان مصنوعی می خریدم. به علت اینکه حقوق بازنشستگی ما اجازه خرید دندان مصنوعی صفرکیلومتر رو نمی داد، دندان مصنوعی پدربزرگ همکلاسی سابقم رو که تازه به رحمت خدا رفته بود(!) برای حدااکثر بیست سال اجاره کردم. معلوم بود که این دندان مصنوعی ها یک بار هم مسواک نخورده ولی خوبیش این بود که حداقل شبها یک لیوان آب یخ بالای سرم بود!
هفتاد و هشت سالگی: به علت سن بالای من و همسرم، پسرانمان ما را به خانه هایشان راه نمی دادند.
هشتاد و پنج سالگی: بلافاصله پس از خوردن یک کله پاچه درست حسابی دندان مصنوعی ها را به ورثه پس دادم تا دندانهایش را بین خودشان تقسیم کنند!
نود سالگی: همه فامیل در مورد اینکه من این همه عمر کرده بودم، زیادی حرف شده بودند وفردای همین حرف های زیادی بود که به طور نابهنگامی خدابیاورز شدم

کورش بزرگ مرد ایرانی

منم کوروش، شاه جهان، شاه بزرگ، شاه دادگر، شاه بابل، شاه سومر و اکد، شاه چهار گوشه جهان.......
ادامه نوشته

کودکی

كودكي

از خدا پرسید خوشبختی را کجا میتوان یافت

خدا گفت ان را در خواسته هایت جستجو کن

و از من بخواه تا به تو بدهم با خود فکر کرد و فکر کرد

گفت اگر خانه ای بزرگ داشتم بی گمان خوشبخت بودم

خداوند به او داد

گفت اگر پول فراوان داشتم یقینا خوشبخت ترین مردم بودم

خداوند به او داد

اگر ..... اگر ....... و اگر........

اینک همه چیز داشت اما هنوز خوشبخت نبود

از خدا پرسید حالا همه چیز دارم اما باز هم خوشبختی را نیافتم

خداوند گفت باز هم بخواه

گفت چه بخواهم هر انچه را که هست دارم

گفت بخواه که دوست بداری

بخواه که دیگران را کمک کنی

بخواه که هر چه را داری با مردم قسمت کنی

و او دوست داشت و کمک کرد

و در کمال تعجب دید لبخندی را که بر لبها می نشیند

و نگاه های سرشار از سپاس به او لذت می بخشد

رو به آسمان کرد و گفت خدایا خوشبختی اینجاست

در نگاه و لبخند دیگران

دلگیر......دلگیرم

دلگیردلگیرم ... منو مگذار و مگذر ...

دردشت ها ... نام تو را مي گويند ...

کوه ها ... شعر مرا مي خوانند ...

کوه بايد شد و ماند ...

رود بايد شد و رفت ...

دشت بايد شد و خواند ...

در من اين جلوه اندوه ز چيست ؟

تواين قصه پرهيز ... که چه ؟

در من ... اين شعله عصيان نياز ...

در تو دم سردي پاييز ... که چه ؟

حرف را بايد زد ... درد را بايد گفت ...

سخن از مهر من و جور تو نيست ...

سخن از متلاشي شدن دوستي است و عبث بودن پندار سرور آور مهر ...

سينه ام آينه اي است ... با غباري از غم ...

تو به لبخندي ... از اين آينه بزداي غبار ...

آشيان تهي دست مرا ... مرغ دستان تو پر مي سازد ...

آه ... مگذار که دستان من ... آن اعتمادي که به دستان تو دارد ... به فراموشي بسپارد ...

آه ... مگذار که مرغان سپيد دستت ... دست پر مهر مرا ... سرد و تهي بگذارد ...

من چه مي گويم ...

آه ...

با تو ... اکنون ...

چه فراموشي ها ...

با من ... اکنون ...

چه نشستن ها ... خاموشي هاست ...

تو مپندار ... که خاموشي من ... هست برهان فراموشي من ... –حميد مصدق-

کاش می شد

كاش می شد سرزمین عشق را در میان گام ها تقسیم كرد
كاش می شد با نگاه شاپرك عشق را بر آسمان تفهیم كرد
كاش می شد با دو چشم عاطفه قلب سرد آسمان را ناز كرد
كاش می شد با پری از برگ یاس تا طلوع سرخ گل پرواز كرد
كاش می شد با نسیم شا مگاه برگ زرد یاس ها را رنگ كرد
كاش می شد با خزان قلب ها مثل دشمن عاشقانه جنگ كرد
كاش می شد در سكوت دشت شب ناله ی غمگین باران را شنید
بعد ، دست قطره ها یش را گرفت تا بها ر آرزوها پر كشید
كاش می شد مثل یك حس لطیف لابه لای آسمان پرنور شد
كاش می شد چا در شب را كشید از نقاب شوم ظلمت دور شد
كاش می شد از میا ن ژاله ها جرعه ای از مهر با نی را چشید
در جواب خوبها جان هدیه داد سختی و نا مهربانی را شنی

گنجشگک

گنجشک با خدا قهر بود

روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت .

فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت:

می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که

دردهایش را در خود نگاه میدارد…

و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست.

فرشتگان چشم به لب هایش دوختند،

گنجشک هیچ نگفت و…

خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست.


گنجشک گفت :

لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام.

تو همان را هم از من گرفتی.

این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود؟

و سنگینی بغضی راه کلامش بست…


سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند.

خدا گفت: ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو

از کمین مار پر گشودی.


گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود.

خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به

دشمنی ام برخاستی!

اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود.

ناگاه چیزی درونش فرو ریخت , های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد..

مقدمه(طنز)

مقدمه ی خُلستان مَعدی

 

نفرت "ریاضیات" را "کَیفَ اَقول" که گفتنش موجب نکبت است و به حلّ اندرش مزید زحمت ، هر مسئله که گفته می شود مُمّدِ عذاب است و چون حل می گردد ، شکی در جواب پس در هر مسئله دو مجهول موجود است ، و بر هر مجهولی فکری لازم !

از دست و مداد که برآید                              کز عهده ی حلش به در آید!

 

اِعمَلو آلَ مُحَصلینَ تَقَلُباً وَ لکِنَّ اَکثَرُکُم مَردوداً

 

بچه همان به که سرِ امتحان              دست به دامان تقلب زند!                                                             و رنه از این زحمت و این گیرودار    کس نتواند به سلامت جهد

 

ضمناً حافظ اعتصامی می فرماید:

 

چنین گفت فردوسی پاک زاد                         تقلب کند نمره ات را زیاد

ای کاش...

کاش کودک بودم تا شبها قبل از اینکه بفهمم چه کسی برایم لالایی گفته،  
 
عمیق ترین خواب دنیا را داشتم.وصبح ها با خمیازه وعشوه ای کودکانه،
 
بعد از همه از خواب برمی خواستم.
ای کاش کودک بودم ، تا هر وقت دلم می گرفت با صدای بلند گریه می کردم 
 
و داد می زدم تا همه درد مرا بفهمند.
ای کاش کودک بودم ، تا عروسکهایم را در اختیار می گرفتم و 
 
هر گونه  که دوست دارم با آنها بازی می کردم و هیچ وقت عروسک هیچ کس نمی شدم. ای کاش کودک بودم ،تا بزرگ ترین شیطنت زندگیم نقاشی روی دیوار بود.
ای کاش کودک بودم ، تا از ته دل می خندیدم،
 
نه اینکه مجبور باشم همواره تبسمی تلخ بر لب داشته باشم.  
ای کاش کودک بودم ، تا در اوج ناراحتی و درد با یک بوسه تو،
همه چیز را فراموش می کردم.

حسین همیشه جاودان

میزی برای کار
کاری برای تخت
تختی برای خواب
خوابی برای جان
جانی برای مرگ
مرگی برای یاد
یادی برای سنگ

...................... این بود زندگی !

"حسین پناهی